نقش ایرانیان در استقلال هندوستان


http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/1/1d/Tagore_Iran.jpg

http://www.discoveringindia.com/cache/people/tagore-gandhi.jpg_w480.jpg

در سال 1940 (هفت سال قبل از استقلال هندوستان) یکی از افسران بلند پایه انگلیس به رابیندرانات تاگور (شاعر برجسته هندوستان) گفت : در زیر سایه حاکمیت و قیومیت بریتانیای کبیر هندوستان افتخاری دارد ، تلاش های آدمهایی نظیر گاندی ، هندوستان را به گدایی و دریوزگی خواهد انداخت . تاگور خندید و گفت : ((من از نخستین باری که در سال ۱۹۱۵ در شانتی‌نیکتان میهمان ماهاتما گاندی بودم چندین بار از خصلت ها و آداب مردم ایران از او چیزهایی شنیده بودم تا اینکه هشت سال پیش ایران رفتم ، مردم آزاده ایی را دیدم که برای استقلالشان جان می دهند و هیچ وقت در برابر کشورهای مهاجمی همچون انگلیس سر خم نکرده اند ، من با گاندی موافقم و می دانم آزادی مردم هندوستان بیش از افتخاری که شما برای ما در نظر گرفته اید ارزش دارد )) .
در متن گویاست که ایرانیان چه تاثیر شگرفی بر باورها و مبارزات مردم هندوستان و بخصوص ماهاتما گاندی داشته اند ارد بزرگ اندیشمند کشورمان در مورد او می گوید : بارزترین و گرامی ترین گرایش گاندی ، میهن پرستی او بود .
یک سال پس از این گفتگو تاگور درگذشت اما مردم هند به رهبری ماهاتما گاندی در ۱۵ آگوست ۱۹۴۷ برای همیشه کشورشان را از یوغ استعمار پیر انگلیس نجات بخشیدند .


شرح تصاویر (از بالا به پایین)
1- رابیندرانات تاگور با نمایندگان مجلس ایران 1932
2- رابیندرانات تاگور در کنار ماهاتما گاندی سال 1940



یاسمین آتشی


نگاه خیام به ارزش شادی

Khaiam

روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...
خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی ؟!... بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : (کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند) .
و هم او در جایی دیگر می گوید : (آنکه ترانه زاری کشت می کند ، تباهیدن زندگی اش را برداشت می کند) .
امیدوارم همه ما ارزش زندگی را بدانیم و برای شادی هم بکوشیم .


یاسمین آتشی


جشن در ایران باستان

http://www.shakibagallery.com/gallery2/big/gallery-b-(22).jpg

در آخرین روز اقامت پادشاه هند در ایران ، سیناتروک امپراتور ایران جشنی باشکوه برگزار نمود . در میانه جشن پادشاه هند گفت کشور من در برابر شادی و بزم مردم شما غمکده است . سیناتروک گفت کشوری که ماتمش زیاد باشد مانند گورستان هر روز خرابتر خواهد شد . پادشاه هند گفت سعی می کنم شادی را به بین مردم کشورم بکشانم . ارد بزرگ اندیشمند و متفکر ایرانزمین می گوید : (اگر پایکوبی و شادی نباشد ، جهان را ارزش زیستن نیست) . گفته می شود بیشتر روزهای هر سال، در دودمانهای باستانی ایرانزمین جشن و سرور همگانی برپا بوده است .


یاسمین آتشی

هوکَرپ و برانوش دو پهلوان با شرافت

http://lh4.ggpht.com/_xiwq12oMmGI/R78gx0vJwiI/AAAAAAAAAA0/uwWjZwX4g4Q/Rostam2.JPG

خورشید می درخشید هوکَرپ (پهلوان ملی ایرانیان) زرهی طلایی بر تن داشت ، سوار بر اسب سیاه اش که پوست اش می درخشید و ستاره باران بود . مردم شهر ، پهلوان پر آوازه شهر خویش را می ستودند . او می رفت تا با برانوش ، قهرمان رومی که تراژان (قیصر روم) ، برای مبارزه با او فرستاده بود ، در سوریه امروزی (مرز ایران و روم) بجنگد . تراژان نابکار ، قبلا به افسران خود گفته بود دلاور ایرانی نباید زنده از میدان نبرد بیرون رود . کمانداران رومی آماده اشاره تراژان برای کشتن پهلوان ایرانی بودند . رزم پهلوان ایران و قهرمان ملی رومیان در گرفت و خیلی زود برانوش از اسب بر خاک افتاد با اینکه هوکرپ می توانست به راحتی برانوش را بکشد اما روی برگردانید و آهسته رو به سوی ایران حرکت کرد . برانوش شگفت زده از اینکه سردار ایرانی از کشتن او گذشته است رویش را به سوی سپاه روم نمود و دید کمان داران ، پهلوان ایرانی هوکرپ را نشانه گرفته اند و دست تراژان در حال بالا رفتن است .

برانوش متوجه شد تا ثانیه هایی دیگر پهلوان نجیب و با شرافت ایران غرق در خون خواهد شد . به سرعت به طرف اسب هوکرپ دوید و با یک شیرجه به پشت اسب پرید ... پیکانهایی که در گوشه کنار اسب بر زمین فرود می آمدند به هوکرپ فهماند که باید از میدان نبرد به سرعت دور شوند ، خیلی زود وارد برجهای نگهبانی ایرانیان شدند سربازان دور آنها را گرفتند ...
در پشت برانوش دهها پیکان زهرآگین فرو رفته و او قبل از ورود به خاک ایران جان خویش را از دست داده بود .
برانوش همچون هوکرپ ، نمونه یک پهلوان با شرافت بود . انسانی مانند هزاران انسان دیگری که قربانی خواسته های پلید تراژان شده بودند ... اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : (آدمهای بی مایه ، همگان را ابزار رسیدن به خواسته های خویش می سازند) . هوکرپ پیکان خون آلودی را که بر گردن برانوش فرود آمده بود را بیرون کشید و در کنار پیکانهای دیگرش گذاشت . همان روز برانوش را به رسم پهلوانان ایرانی با احترام بسیار به خاک سپردند .
از آن پس جنگهای بسیاری بین دو امپراتوری ایران و روم در گرفت ...
چندی بعد قیصر روم تراژان در سال ۱۱۷ میلادی توسط هوکرپ کشته شد ، در گلوی تراژان همان تیری بود که پیشتر گلوی برانوش را شکافته بود ...
همسر برانوش پس از مرگ تراژان ، نام پسر خردسال برانوش ، را از "آگوستوس" به نام پهلوان ایرانی هوکرپ تغییر داد ...

هوکَرپ : واژه ای پهلوی به معنای خوش اندام


یاسمین آتشی

شرافت ایرانیان

http://www.freeupload.com.au//uploads/1/Pacorus2.jpg

پادشاه ایرانزمین پاکور (دوم) فرزند بلاش یکم و بیست و سومین پادشاه اشکانی به تندی با ارتشدار خود برخورد کرد و گفت : چرا به یکی از مخالفین روم (نرون قیام کننده در امپراتوری روم) اجازه ورود به ایران و تیسفون ( پایتخت ایرانزمین ) را دادید ؟ من و رومی ها با هم پیمان بسته ایم که به مخالفین هم پناه ندهیم .
ارتشدار گفت : اما آنها به مخالفین ما کمک می کنند .
پاکور در حالی که برافروخته بود گفت : آنها پستی خویش را به نمایش می گذارند ، اما پیمان یک اشک (لقب پادشاهان اشکانی) نباید به ننگ کشیده شود . شما باید به آن فرد مخالف کشور روم ، در مرز می گفتید به جای دیگری برود . اما امروز مجبورم به خاطر شرافتمان این مخالف دولت روم را به کشورش برگردانم .
ارتشدار گفت : اما امپراتوری روم به خون ما تشنه است...
پادشاه ایرانزمین گفت و ما ایرانی ها تشنه امنیت ، راستی و درستی هستیم و بر پیمانهای خویش استوار خواهیم بود . ما ترسی از امپراتوری روم نداریم و می توانیم همانند همیشه شکستشان دهیم اما این راهکار کشورداری نیست ما باید امنیت را تقویت کنیم نه دست اندازی و دشمنی را ...
شاید برای ارتشدار ، سخنان پاکور امپراتور کشورمان چندان هوشیارانه نبود ، اما پاکور به ارزش پیمان خویش باور داشت .ارد بزرگ اندیشمند برجسته کشورمان می گوید : (برای آنکه روانت را بپروری ، ابتدا با خود یکی شو) . و براستی پاکور نماد چنین فرهمندی بود .
در طی سی سال پادشاهی پاکور دوم بر امپراتوری ایرانزمین جنگی بین ایران و روم رخ نداد و مردم در شادی و امنیت زیستند ...


آرزوهای وردان


http://www.herbmentor.com/custom/dandelion-seeds.jpg

اَردَوان سوم، هجدهمین شاه ایران از خاندان اشکانی (40 سال قبل از میلاد) به پسرش وَردان گفت : از آرزوهایت بگو
وردان پس از کمی سکوت گفت دوست دارم ناوگانی از کشتی های بزرگ بسازم و در "ابر دریا" ها (اقیانوسها) بدنبال جاهای ناشناخته باشم .
پدر لبخندی زد و گفت : با یک کشتی هم می توان این سفر را رفت
وَردان گفت این آرزوی آخرم هست
و اردوان خندید و گفت پس بعد از مرگ من این سفر را می روی ...؟
وردان گفت سایه شما همیشه بر سر ماست .
اردوان گفت پسرم یک پادشاه باید پیش از آنکه به آرزو های خویش فکر کند باید به خواست مردمش و نیازهای کشورش بیاندیشد . وقتی شب و روزت را درمان دردهای مردم پر کرد یادت خواهد رفت که چه می خواسته ایی و در غیر اینصورت ، با آرزوهایت به خود و مردم کشورت لطمه خواهی زد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : آرمان ما نباید موجب نابودی دیگران گردد آرمانی ارزشمند است که بهروزی ما و دیگران را در پی داشته باشد .
اردوان دست بر شانه وردان نهاد و گفت پادشاهی یعنی فداکاری برای مردم ، همین .
اما شاید حرف اردوان سوم را وردان نمی توانست بفهمد ...
تقدیر ایران زمین بر آن گشت که وردان پس از شهادت پدر خود اردوان سوم در نبرد با رومیان ، با این که مجلس مهستان به پادشاهی اش رای داد ، اما به پایتخت نرسیده توسط "گودرز" پسر "گیو" پادشاه گرگان ، از پادشاهی خلع گشت ...


یاسمین آتشی

کلنل محمدتقی خان پسیان : قطرات خونم نام ایران را خواهد نوشت

http://www.aftab.ir/lifestyle/images/bafe1646a33ddd2650633ddbf0264bd6.jpg

نهم مهرماه هر سال ، باید به یاد کلنل محمدتقی خان پسیان بود در این روز او سرش را برای رفع فساد از میهن عزیزمان از دست داد . او خود قبل از آنکه سرش را مفسدان و غارتگران از بدن جدا کنند گفته بود : مرا اگر بکشند قطرات خونم نام ایران را خواهد نوشت و اگر بسوزانند خاکسترم نام وطن را تشکیل خواهد داد.
- گفته می شود زمانی ، شخصی را که وابستگی اش به قوام‌السلطنه (نخست وزیر وقت و هدایت کننده قتل کلنل) بر کلنل پوشیده نبود را خواستند به هر قیمتی به دفترش به عنوان پیشکار وارد کنند ، کلنل آن فرد را به اتاقش خواست و از او پرسید اگر صلاح بدانی به خاطر من دروغ خواهی گفت ؟! آن شخص که می خواست دل کلنل را به هر شکلی بدست آورد گفت آری من برای خدمت به شما حاضرم دروغ هم بگویم مهم صلاح دید شماست ! ...
کلنل خندید و گفت احتمالا آدرس دفتر قوام السلطنه را با من اشتباه گرفته ایی و با پشت دست مسیر در خروجی را به او نشان داد . ارد بزرگ متفکر و اندیشمند برجسته کشورمان می گوید : ( رَد راستی ، رَد خویشتن است ) . همین پاکی و وارستگی کلنل پسیان موجب خشم قوام السلطنه و دیگر دولتمردان شد . تا جایی که سر این سرباز شجاع وطن را از تن جدا ساختند .
پیکر پاک کلنل محمدتقی خان پسیان در كنار قبر پادشاه سترگ ایرانزمین نادر شاه افشار در مجموعه ي باغ نادري مشهد به خاك سپرده شد، در تشییع جنازه او در سال ۱۳۰۰ خورشیدی عارف قزوینی شعری برای سنگ قبر وی سرود .
این سر که نشان سرپرستی‌ست --- امروز رها ز قید هستی‌ست
با دیدهٔ عبرتش ببینید --- کاین عاقبت وطن‌پرستی‌ست

یاسمین آتشی


افروز و آسیمن

http://asdadras.persiangig.com/image/Artesh/Parthian/Partian%20Soldier%20%20Arsacid.jpg

اردوان پنجم (اشک بیست و نهم) بیست و هشتمین و آخرین شاه ایرانزمین از دودمان اشکانی است .
در سال 217 میلادی "کاراکالا" (قیصر امپراتوری روم) سفیری به ایران فرستاد و دختر پادشاه کشورمان را برای خود خواستگاری کرد .
اردوان پادشاهی نرم خو و خواستار صلح بود و به این خاطر ، این ازدواج را مایه دوستی دو ملت دید لذا این درخواست را پذیرفت .
روزی که قرار بود قیصر روم به پایتخت ایران بیاید "آسیمن" دختر اردوان در دلش آشوب و دلهره غوغا می کرد و تنش می لرزید چون خبر رسید قیصر روم در نزدیکی پایتخت است پادشاه و بزرگان خواستند به استقبال قیصر از شهر خارج شوند ابتدا پادشاه خواست آسیمن را نیز با خود ببرد اما وقتی حال او را آنگونه دید منصرف شد.
قیصر روم کاراکالا خصلت واقعی غربی ها را به خوبی دارا بود او با لشکری عظیم ناگهان بر سر بزرگان و ریش سفیدان ایرانی هجوم آورد و همه را از دم تیغ گذرانید خوشبختانه پادشاه ایران توسط جان برکفانش از این مهلکه جان سالم بدر برد .
اردوان پنجم نباید به دشمن خویش اعتماد می نمود و به قول ارد بزرگ : دشمن ! دشمن است ، فریب زبان چرب دشمن را مخور .
روز بعد اردوان به سپه سالارانش گفت : پیش از چیدن سیب های سرخ از باغ های میهن ، سر قیصر روم را خواهم چید !
چند روزی گذشت امپراتور ایران در حال جمع کردن سپاه عظیمی بود ، که "افروز" ( یکی از نجبای پارت ) اجازه دیدار خواست .
افروز در مقابل پادشاه ایران سبدی که مخصوص چیدن سیب است گذاشت . چون نگهبانان بسته پارچه ایی داخل آن را برداشتند با حیرت سر کاراکالا قیصر و امپراتور روم را دیدند .
افروز گفت این سیب پوسیده را از نزدیکی شهر "حران" چیدم .
چندی بعد ، هنگامی که زمان چیدن سیب های سرخ فرا رسیده بود ، افروز بر پشت خویش سبد بزرگ حمل سیب را بسته بود و همسرش آسیمن سیب ها را با ظرافت می چید و در آن می نهاد !
آری افروز داماد امپراتور ایرانزمین اردوان پنجم شده بود ...


یاسمین آتشی

میرزا آقاخان نوری ، نماد مزدوری

http://www.aftab.ir/articles/politics/plitical_history/images/3b17de14a387e23d9ebaceecdb4d02c8.jpg

دوستی گفت این جمله ارد بزرگ بسیار افراطی است و دور از واقع به ذهن می رسد . گفتم کدام جمله و او هم این جمله را نشانم داد : (آنکه به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد .)
و ادامه داد همه نسبت به کشورشان احساس مسئولیت می کنند مگر غیر از این هم میتواند باشد ؟!
کمی فکر کردم و ماجرای "میرزا آقاخان‌ نوری" (۱۲۲۲ هجری - ۱۲ شوال ۱۲٨۱ هجری ) که یکی از عوامل موثر در قتل امیر کبیر و جانشین او نیز شد به یادم آمد . به او گفتم : مري‌ شيل، همسر كلنل‌ شيل‌ سفير انگليس‌ در زمان‌ اميرکبیر می نویسد: پس‌ از عزل‌ اميرکبیر، و تـصـمـيم‌ ناصرالدين‌ شاه‌ به‌ واگذاري‌ صدارت‌ به‌ ميرزا آقاخان، شاه‌ سه‌ روز آقاخان‌ را در كاخ‌ سلطنتي‌ زنداني‌ كرد و از وي‌ خواست‌ كه‌ يكي‌ از دو راه‌ را انتخاب‌ كند: قبول‌‌ صدراعظمی شاهنشاه‌ و يا ادامه‌ دادن‌ به‌ نوكري‌ سفارت انگليس ! . میرزا آقاخان هم براي‌ روشن شدن سرنوشت خود و رهايي‌ از زندان کاخ ... پيامي‌ برای کلنل شیل‌ فرستاد تا بهترین راه را انتخاب کند جواب‌ سفیر انگلیس‌ اين‌ بود: مسلماً‌ قرار داشتن‌ در تحت‌ حمايت‌ انگليس‌ از تاج‌ كياني‌ هم‌ برتر است، ولی‌ چون‌ ميرزا آقاخان‌ جهت‌ صدراعظمی‌ ايران‌ برگزيده‌ شده‌ بهتر است‌ خودش‌ در اين‌ باره‌ تصميم‌ بگيرد .
و به‌ اين‌ ترتيب‌ نظر شاه‌ تأمين‌ شد و میرزا آقا خان نوری‌ با دست‌ كشيدن‌ ظاهری از نوکری انگلیس ، صدارت‌ را از آن‌ خود ساخت.
آن دوست متعجب شده و گفت باز هم در مورد میرزا آقا خان بگو و ادامه دادم :
نکته جالب اینجاست که ميرزا آقاخان نوری ، در ماه های آخر دوران‌ صدر اعظمی که خورشید شکوه و جلالش را کم فروغ می دید با روسیه هم هم آواز شد و به‌ همين‌ خاطر پس‌ از برکناریش‌ ، تزار روسیه بارها از شاه‌ خواست که جان جناب میرزا آقا خان در امان بماند و خونش ریخته نشود .
آن دوست پس از شنیدن وصف میرزا آقا خان گفت واقعا ارد بزرگ چه زیبا و بجا گفته است : آنکه به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد ...


یاسمین آتشی

بزرگمهر و ارد بزرگ

http://www.blog.baghaee.com/wp-content/uploads/2010/08/beterlife.jpeg

بزرگمهر (بختگان) یا همان بوذرجمهر در سالهای پایانی عمر خود خواست دیدار دوباره ایی از زادگاه خویش مرو داشته باشد . شامگاه به نزدیکی رودخانه خروشان اترک رسیدند . از اسب پیاده شده و چادر زده و آرمیدند بزرگمهر در خواب دید رودخانه اترک خشکیده و سله بسته است سطح کف رودخانه را ترک های عمیق پوشانیده چون چند گامی برداشت صدای آشنایی از زیر پایش شنید خم شد و تکه سله ایی از روی زمین برداشت در زیر آن عکس خویش را در آبی زلال دید ، کمی که دقت نمود ماهی سرخ کوچکی در آب چشمه بازی می کرد نسیمی وزید و بزرگمهر احساس کرد تمام ذرات وجودش در آسمان پراکنده می شود و در همان حال دید آب چشمه فواره کنان به ناگاه دریایی آبی گشت . فردای آن روز هنگام گذشتن از عرض رودخانه اترک به ملازمینش گفت در نوجوانی وقتی از این رودخانه می گذشتم به فکر تعبیر خواب پادشاه ایران انوشیروان بودم و امروز در اندیشه تعبیر خواب خود . ملازمین پرسیدند کدام خواب ؟ و بزرگمهر خوابش را گفت ملازمین نگاهی به هم کردند و پرسیدند تعبیرش چیست حکیم ؟ و بزرگمهر پاسخ داد قرنها بعد هنگامی که وجودم همچون گردی در این جهان است از بستر همین رودخانه کسی خواهد جوشید که سیمایش شبیه من است ، صدایش آشناست و اندیشه اش ناب ، بزرگمهری دیگر خواهد بود ... اکنون تقریبا 15 قرن از آن زمان می گذرد تنها کسی که اندیشه هایش هم پای بزرگمهر جوشید و فراگیر شد و ریشه اش از بستر همان رودخانه است کسی نیست جز "ارد بزرگ" . او هم اکنون زنده است . سفری به سرزمین اجدادی این خردمند و حکیم ایرانی داشتم ارگ شیروان که خانه اجدادی ارد بزرگ بوده است در کنار رودخانه اترک می باشد و امروز می بینیم جملات و پندهای حکیمانه اش چهره متجلی و نوینی از اندیشه های خردمندانه بزرگمهر است .
ارد بزرگ می گوید : در کاخ های ویران شده نامداران سرزمینمان ایران می توان هزاران هزار چشمه جاری دید ...می توان فریادهای دادگستر آنها را شنید ... و تنهایی را از یاد برد .
و در جایی دیگر بسیار زیبا از خصلت ما ایرانیان سخن می گوید : رود مهر در این سرزمین جاریست ... آزادی و آزادگی خواست همیشگی ایرانیان بوده است .


یاسمین آتشی

هدیه ایی برای آرینیس

http://ilam-miras.ir/uploads/71_8_42b.JPG

آخرین پادشاه ماد ، ایشتوویگو (به یونانی آستیاگ) بود. وی از ۵۸۵ تا ۵۵۰ پیش از میلاد حکومت کرد . روزی که با آرینیس (خواهر کرزوس، آخرین پادشاه کشور لیدیه) ازدواج کرد ، بزرگان ایران هدایای بسیاری برای آنها آوردند در میان همه هدایا ، هدیه هارپاگ (یکی از اشراف زادگان ماد ) بیشتر از همه خود نمایی می کرد تاج طلایی با سه رشته زنجیر بسیار زیبا که دو رشته تا روی شانه ها و زنجیره سوم که در پشت سر بود تا روی زمین بلندا داشت . آرینیس به همسرش گفت حتما کسی که این هدیه را به ما داده بسیار شما را دوست می دارد .
ایشتوویگو خندید و گفت پدرم هووخشتره همیشه به من هشدار می داد و می گفت : خائنین هدیه های بزرگتری برایت خواهند آورد .
آرینیس گفت چطور می توانید دشمنی در دربار داشته باشید ؟!
همسرش دستی بر رشته طلایی تاج آرینیس کشید و گفت در دربار بیشتر از بیرونش دشمن دارم ...
ارد بزرگ می گوید : ( دشمن ابزار نابود ساختن آدمی را ، در درون سرای او جست و جو می کند ) . گفته می شود پس از قیام کوروش هخامنشی که فرزند ماندانا دختر ایشتوویگو بود ، هارپاگ در دربار سر به شورش برداشته و همانگونه که امپراتور ایران پیش تر گفته بود دشمنی نهان خویش را هویدا کرد .

یادآوری :
ایشتوویگو : این نام ریشه ایرانی دارد و به معنای نیزه‌گَردان است .


یاسمین آتشی

سه سرو تاریخ ایران ( پارت ، پارس و ماد )


http://6vyowa.bay.livefilestore.com/y1pWsmjBXQnZuyhNz8QKj1cg9HE3M_LF2WFfhtgdsMEapBJAVlio7ygNWpzvR1zm3G7UYaFNU6xWa3t00WEgMBEIw/03.jpg

روزی که "هووخشتره" پادشاه ایرانزمین دروازه شهر "آشور" را فرو افکند و دودمان ستمگر آنها را پایان داد و پای در آن نهاد دستور دارد سه درخت سرو در جلوی دروازه شهر بکارند به یاد اتحاد تاریخی که با کمک جد بزرگش دیاکو بین سه تبار ایرانزمین (پارت ، پارس و ماد) برقرار شد و نخستین دودمان کاملا ایرانی به نام "ماد" شکل گرفت .
این سه درخت پس از غریب به هزار و سیصد سال همچنان سبز بودند و شاخه هایشان چنان به هم گره خورده بود که گویی یک درخت هستند . وقتی مشاور "ابو جعفر منصور" خلیفه عباسی و قاتل ابومسلم خراسانی به او از علت کاشت این سه درخت گفت منصور ضد ایرانی همانجا دستور سوزاندن آن سه درخت را داد آن روز منصور به اطرافیانش گفت ابومسلم را کشتم تا ایرانیان کمر راست نکنند و اگر این سه درخت و تبار دوباره به هم گره بخورند دیگر فرمانبردار هیچ خلیفه یی نخواهند بود .
غرور و خونخواری منصور را کور کرده بود او فکر می کرد ایران با این کارها دوباره جان نمی گیرد اما همان گونه که ارد بزرگ اندیشمند میهن پرست کشورمان می گوید : (ایران سپیده دم ، تاریخ است .) و به یقین غروبی هم نخواهد داشت و اینچنین شد . ابو جعفر منصور در سال ۷۵۵، در سفر بود که خواب دید سه جوانه سرو از درون کاخ فرمانروایش بیرون آمده چنان بزرگ شدند که کاخش منهدم و خودش در سیاهی فرو افتاد . خلیفه پریشان حال و رویش زرد گشت پس از چند روز لرز و تشنج دل ترکاند و به هلاکت رسید .

کمبوجیه جهانگشای ایرانی


http://www.hamshahri.org/images/upload/news/pose/8808/kambises-4.jpg

کمبوجیه پسر بزرگ کوروش هخامنشی مردی شجاع و بی نهایت زیبا و قوی پنجه بود . پس از مرگ پدر به قصد آرام کردن غرب امپراتوری ایران که همواره دچار حمله یاغیان و شورشیان بود عازم مصر و آفریقا شد در سال ۵۲۱ (پیش از میلاد) گئومات مغ از اعتماد برادر کمبوجیه سوء استفاده نموده و بردیا را مسموم ساخته و او را از پای در آورد . در این زمان کمبوجیه مصر را فتح نموده و در سرحدات آفریقا (شمال تونس و لیبی امروزی) می تاخت . گئومات برخی از جنایت پیشگان را اجیر کرده و به جان رییش سفیدان و بزرگان ایران افتاده و آنها را با ترفندهای گوناگون از پای در می آورد . یکی از رییش سفیدان که به راز گئومات پی برده بود به پسر بزرگ خویش جریان را گفت و از او خواست خودش را به سپاه ایرانزمین برساند و توطئه گئومات را بر ملا سازد و از پسر خواست زود عازم این سفر طولانی شود و گفت حتما دیر یا زود گئومات به سراغ من هم خواهند آمد چون آنها به رسم یونانیان ، وجود بزرگان عشایر را تحمل نمی کنند تا بدین گونه همه مردم را به زیر یوغ خویش کشند . به قول اندیشمند کشورمان ارد بزرگ : نخستین گام بهره کشان کشورها ، ابتدا نابودی بزرگان و ریش سفیدان است و سپس تاراج دارایی آنها . پسر آن ریش سفید شب روز تاخت و اسبهای بسیاری در این سفر از پای در آمدند تا خودش را به صحرای خشک سینا رسانید در بین راه گرفتار یاغیان و دزدان شد و گریخت هر چند سه تیر زهرآگین بر دست و پشتش فرود آمد در سیاهی شب به پشت دروازه خاوری مصر رسیده بود با خون خود بر دروازه شهر نوشت (( بردیا کشته شده است )) کمبوجیه چون خبر مرگ برادر را شنید به سوی پایتخت تاخت بدبختانه در نزدیکی دمشق با مکر و سم دیو سیرتان از پای درآمد .
یونانیان به رهبری تاریخ نویسانی همچون هردوت بسیار کوشیدند کمبوجیه را نفی و بد جلوه دهند حتی به دروغ گفتند او با خواهر خویش ازدواج نموده و حتی او را کشته است بسیاری از دروغ های دیگر تا بدین گونه ایرانیان را از داشتن جوانی رشید و فرهمند تر از اسکندر محروم سازند . و شوربختانه هنوز هم بسیاری این تهمت ها را نقل قول می کنند همانند تهمت قتل سورنا به دست ارد اشکانی ، که اینها همه دروغ است و دلیل این تاریخ سازی های یونانیان و رومیها ، نابود کردن اسطوره های عزت و سربلندی تاریخ ایران است . اسکندر مقدونی در روزهای آخر عمر خویش می گوید : آرزو داشتم همچون کمبوجیه در جوانی جهانگشایی کنم اما سرزمینی که من فتح کردم یک ساتراپ (ایالت) کمبوجیه هم نشد .
یونانیان و رومیها از هر پادشاه ایرانی ضربه مهلک تری خورده اند برایش جنایت نویسی !های بیشتری کرده اند همانند کمبوجیه ، خشایارشاه ، ارد دوم و ...


یاسمین آتشی




روز ازدواج پسر نادرشاه افشار

http://www.persi.com/Galleries/1915_corontion/coronationsalatin/ch01.jpg

نادرشاه افشار
پس از بخشیدن دوباره تاج و تخت هند به "محمد شاه گورکانی" پادشاه هندوستان ، خواست یکی از دختران او را به همسری نصراﷲ میرزا دومین پسر خود درآورد . از سویی دیگر دستور تشکیل جلسه با شکوهی از اندیشمندان و خردمندان هند را در کاخ پادشاهی داد . محمد شاه گورکانی پس از دیدن آن همه از دانشمندان کشورش در کاخ اش به پادشاه ایرانزمین گفت تا کنون هیچ گاه این همه اندیشمند و خردمند در کاخ ما دیده نشده بود . نادرشاه خندید و به او گفت اگر گوشت به حرف خردمندانت بود ، من هم اکنون در حال جنگیدن با سپاه یاغی عثمانی بودم و مرا به هند چکار ؟ ...
نصراﷲ میرزا فرزند نادر به پدر گفت چه لزومی بود در روز مراسم ازدواج من این همه عالم اینجا بیاید و پدر دستی بر شانه اش گذاشت و گفت تو باید اینها را ببینی و بشناسی اینها بهترین دوستان تو هستند . ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید : (چه فریست زندگی را ، آنگاه که برآزندگان را نشناسی ؟ و در خود بپیچی ؟ ) .
گفته می شود پس از بازگشت سپاه پیروز ایران از هند ، محمدشاه گورکانی دستور داد بخشی از کاخ اش ، محل همیشگی درس و بحث اندیشمندان هندی باشد ...


یاسمین آتشی




شادی و سرور مردم

http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8512/toghrol2-zr.jpg

طغرل امپراتور و بنیانگذار دودمان سلجوقیان (۴۵۵ _ ۴۲۹ ه.ق) (۱۰۶۳ _ ۱۰۲۷ م) وقتی برای نخستین بار وارد شهر ری شد . دید گرد و غبار مرگ در همه شهر پراکنده است مردم خموده و خشک مزاج هستند و دیدن لبخند بر لب آنها حکم کیمیا دارد به وزير دانای خود ابونصر عميدالملك كندري گفت این چه دیاریست ؟ پس از این همه سفر و جهانگشایی چنین مردمی ندیده بودم که گویی در درون خویش جنگ و ستیزی بی امان دارند .
ابونصر عمیدالملک کندری گفت : "اینان جشن و شادی را از یاد برده اند حاکمان غزنویی تنها برایشان غم به یادگار گذاشته اند . باید به رسم نیاکان ، نوروز و جشن های دیگر را همان گونه که در شاهنامه خردمند توسی است بر پای داریم تا شادی و امید در دل مردم لانه کند" . ارد بزرگ متفکر و اندیشمند کشورمان می گوید : جشن های پیاپی میهنی نرم خویی و دوستی را در بین مردم زیاد می کند . گفته می شود با درایت کندری وزیر خردمند سلجوقی چنان رنگ غم از ری برداشته شد و مردم شوق آبادانی شهر و دیار خویش را یافتند که طغرل دستور داد باغی آباد در آن ساخته شود چون احساس آرامشی ژرف در آنجا می نمود و شاید برای همین در شهر ری ، روح اش به آسمان پرکشید .


یاسمین آتشی

ایران سپیده دم ، تاریخ است

http://upload.p30pedia.com/uploads/1281274557.jpg

پروفسور پس از سالها به وطن برگشت و به این مناسبت میهمانی شادی برگزار شد .
در میانه مجلس مردی پر جذبه و متین وارد میهمانی شد . و در گوشه ایی نشست میهمانان بسیاری دور میزش نشستند ...
یکی از میزبانان متوجه نگاه مدام نیلوفر به آن مرد شد ؟
به نیلوفر گفت او را می شناسی ؟
و نیلوفر گفت نه اما چهره اش آشناست .
میزبان گفت او "مجتبی شرکا" است .
اما این نام هم برای نیلوفر نا آشنا بود .
میزبان که نیلوفر را به خوبی می شناخت گفت در اتاق مطالعه ات بر روی دیوار چه تابلویی نصب کرده ایی ؟
نیلوفر گفت : جمله ایی از ارد بزرگ ( ایران سپیده دم ، تاریخ است . )
و میزبان گفت مجتبی شرکا همان ارد بزرگ است !... نیلوفر شوکه می شود ناگهان به یاد آورد سالهایی را که در اندیشه های ارد بزرگ غوطه ور بوده است و حالا همان مرد ، در چند قدمی اوست .
رویش را بر می گرداند بسوی میز ارد بزرگ ، اما او رفته است .
در میان صدای خنده ها و تبریکات میهمانان به هم ، اثری از آن افق بی نهایت نیست ...
نیلوفر این جمله ارد بزرگ را زمزمه می کند که : ( آدم های بزرگ به خوشی های کوتاه هنگام تن نمی دهند . )


یاسمین آتشی

ادب نمایه آغازین خرد است


مهرداد فرمانروای ایران به پیرمرد گفت از فرزندانت بگو
و او گفت : پسر بزرگم بسیار قوی است و به این خاطر کارهای سخت را بخوبی انجام می دهد
فرزند میانه ام اهل زن و زندگی است و بی آزار است و به کسی کاری ندارد .
فرزند آخرم با ادب است .
مهرداد اشکانی دستی بر شانه پیر مرد گذاشت و گفت به آخرین پسرت بگو به دربار ایران بیاید و از جای برخواست و با همراهان خویش دور شد . ارد بزرگ می گوید : "ادب نمایه آغازین خرد است . "
چند سال بعد شهرت شهر باستانی تمیشه در همه جای ایران پیچیده بود به نیک رفتاری و دادگری فرماندار و سرپرست شهر ، آری آن سرپرست کسی نبود جز فرزند آخرین همان پیرمرد ...


یادآوری : شهر باستانی تمیشه در استان گلستان قرار دارد و پیشینه دقیق تاریخی آن نامشخص است هر چند در دودمان اشکانیان آباد بوده است .

یاسمین آتشی


مهر پدر و مادر

http://mashahirphoto.webphoto.ir/photos/ma224197.jpg

مادری گوش فرزندش را گرفته کشان کشان با خود می برد . مردی را دید که از روبرو می آمد به آن مرد گفت کودکم را دعوا کنید او حرف مرا گوش نمی دهد پسرک مات و مبهوت به سیمای مردانه و استوار مرد می نگریست اشکهایش زیر چشمانش حلقه زده بود لباسی کهنه بر تن داشت و کفش در پایش نبود ، انگشتان پاهایش در زیر لایه ایی از خاک پنهان بود . مرد نشست و دست پسر را گرفت به چشمان کودک خیره شد و سرش را کنار گوش کودک آورد و چیزی گفت . کودک هم چیزی آهسته به او گفت و مرد خندید و با سر چیزی اشاره کرد تبسمی دلنشین بر لب کودک نشست ، مادر به مرد گفت شما به جای دعوا کردن او ، می خندانیدش ، نمی دانید چه آتشپاره ایی است . زندگیم را سیاه کرده از صبح تا شب دنبالش هستم و از روی دیوار، پشت بام همسایه و بازار پیدایش می کنم . مرد به چشمان کودک نگاه می کرد و کودک لبانش به خنده باز شده بود . کم کم مادر داشت از عصبانیتش فوران می کرد که دید اشک برگونه مردانه مرد می لغزد مات و مبهوت شد مرد دستش را بالا آورد ناگاه چند افسر نظامی جلو آمدند به آنها گفت نیازهایشان را برطرف سازید . و بدون آن که سرش را برگرداند ، رفت ....
زن از کودکش پرسید آن مرد در گوشت چه گفت ؟
کودک پاسخ داد : از من پرسید چه کسانی را دوست می داری ؟ و من هم گفتم پدر و مادرم ...
آن زن همسری بیمار و دختر کوچکی نیز داشت .
زندگی آنان با همان یک لبخند و اشک مردی که در راه دیده بود دگرگون شد . و درهای روزی به رویشان گشوده گشت . ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید : خوی مهربان ، ریشه در طبیعت گل ها دارد .
یک هفته بعد از آن ، زن در کنار بازار کرمانشاه در حال خرید نان بود که دید سران ارتش از شهر خارج می شوند سواران رشید ایرانزمین ، سوار بر اسبهای رزم و آن مرد که پیش آهنگ همه بود ...

یاد و نام نادر شاه افشار جاودانه باد ! که مهر پدر را بر سر هیچ گاه حس نکرد و مادر خویش را در زمان اسارت بدست قبایل وحشی از دست داد و ...


یاسمین آتشی




مادرم مرا فرستاده !...

http://upload.p30pedia.com/uploads/1281323865.jpg

شاه تهماسب یکم فرزند ارشد شاه اسماعیل یکم و دومین پادشاه از دودمان صفویه برای دیدار حکیم و دانشمند تبریزی از اسب فرود آمد . حکیم به خاطرنداشتن امکانات پذیرایی مناسب پوزش خواست و گفت گاهی با خود می گویم کاش به جای حکمت سراغ بازار رفته بودم و خندید در همان حال صدایی کودکی به گوش می رسید که می گفت مادرم مرا فرستاده و می خواهم این ظرف آش را به حکیم بدهم دو سرباز مقابل در به آن کودک می گفتند برو پادشاه ایران اینجاست ... اما کودک پافشاری می کرد و می گفت من به پادشاه کاری ندارم ، مادرم مرا فرستاده و گفته حتما این را به حکیم بده ...
شاه تهماسب خنده اش گرفت و با صدای بلند به سربازان گفت بگذارید آشش را بیاورد ما نیز گرسنه ایم !!! و با صدای بلند خندید .
ساعتی بعد پادشاه وقتی با حکیم آش را می خورد به حکیم گفت کاش من هم همانند شما چنین منزلتی داشتم و مادر کودک کاسه دیگری از این آش خوشمزه برای ما نیز می فرستاند پادشاه چنان خندید که اشک در چشمانش جمع شد .
ارد بزرگ می گوید : خوش نامی بزرگترین فر و افتخار هر آدمی است .
هنوز آش خوردن شاه تهماسب و حکیم به پایان نرسیده بود که صدای کودک را باز شنیدند که به سربازان می گفت مادرم مرا فرستاده بیایم و کاسه خالی آشی را که آورده بودم را پس بگیرم . شاه تهماسب که از خنده به حد انفجار رسیده بود بلند گفت : کودک جان کاسه آشی دیگر بیاور تا این کاسه خالی را به تو دهیم اما کودک مسلسل وار می گفت مادرم مرا فرستاده گفته کاسه خالی آش را بگیر ... پادشاه هنگام رفتن با خنده به حکیم گفت در دربار هم چنین غذای گوارا و شادی نخورده بودم و سوار بر اسب شد .


یاسمین آتشی

ارزش اساطیر ایران زمین

ارد بزرگ Orod Bozorg - Great Orodگفت فلانی این همه داستان از اساطیر ایران نوشته ایی ! واقعا چرا ؟! آیا اساطیر ما زنده می شوند و آیا اساطیر ایران ، در حال حاضر می توانند معنایی فیزیکی و حقیقی داشته باشند و ما را از هزار درد بی درمان نجات دهند ؟! و در آخر هم خیلی محکم گفت : به نظر من شما بیخود به گذشته پر افتخار ایران می پردازید ...
کمی نگاهش کردم دو جمله از ارد بزرگ به ذهنم آمد اما قبل از مطرح کردن جملات به آن دوست گفتم : به امید و قابلیت آن باور داری ؟
گفت : بله ، صد در صد
گفتم : ارد بزرگ می گوید : اسطوره ها زاینده اند ! آنان برای فرزندان سرزمین خویش همواره امید به ارمغان می آورند .
و بعد دوباره به آن دوست گفتم : قبول داری که جوانان نا امید بدنبال پر کردن خلاء درونیشان هستند ؟
و او گفت : بله
و جمله دوم ارد بزرگ را گفتم : سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش می کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند .
آن دوست اینگار یک چیز تازه یافته بود و به آرامی گفت پس برای همین بروسلی ، جومونگ ، آرنولد ، مارلون براندو و... می شوند همه چیز جوانان ما ...

آخرین زمستان سرد عمر حکیم توس ، فردوسی

http://mashahirphoto.webphoto.ir/photos/ma573025.jpg

آخرین زمستان سرد عمر حکیم توس فردوسی ،
مردی از دور دست ها ، پس از گذشت از برف و بوران شدید ، خود را به خانه حکیم می رساند
می گوید ای خردمند به من بگو چطور آتشی در وجود توست که سروده هایت مرا از فرسنگها دور تر در چنین حالتی به سوی تو کشانید .
فردوسی با روی گشاده و پر مهر می گوید : "عشق"
و مرد جوان بار دیگر پرسید : که این عشق چیست ؟
و حکیم گفت :
ازین راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر ترا راه نیست

همه تا در آز رفته فراز
به کس بر نشد این در راز باز

برفتن مگر بهتر آیدش جای
چو آرام یابد به دیگر سرای

دم مرگ چون آتش هولناک
ندارد ز برنا و فرتوت باک

درین جای رفتن نه جای درنگ
بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که دادست و بیداد نیست
چو داد آمدش جای فریاد نیست

سی سال گذشت ، بار دیگر آن مرد آمد و اینبار با فرزند خویش ،
به دیار حکیم توس ، بر مزار حکیم نشست و از ته دل ناله ایی بر آورد و به فرزند گفت آن روزی که میهمان خانه این خردمند بودم فهمیدم آن خانه همچون پیکانی بر ابرها سوار است و من باید پیاده شوم فردوسی نمرد او پیش تاخت و ما در این روزگار محدود اسیر و محکوم بر فناییم . امروز همین مزار هم دلگرمی و نوای عشق او را در بر دارد . ارد بزرگ می گوید : ویرانه کاخ های برآزندگان هم ، هزاران گهواره امید بر بستر خویش دارد .
گفته می شود بعد ها فرزند آن مرد به تعداد سالهای عمر حکیم توس شاهنامه را باز نویسی کرد . و در پایان همه آن ها به رنگ سرخ نوشت : "عشق"


یاسمین آتشی